برجسته ترین نظریه‌‌های سلامت رفتاری شامل خودکارآمدی و ساختارهای مشابه آن می‌باشند. با توجه به نظریه‌ی شناختی اجتماعی یک حس شخصی از کنترل، تغییر سلامت رفتاری را تسهیل می‌کند (بندورا، 1977). در طول روند تغییر سلامت رفتاری، افراد مراحل متفاوتی را می‌گذرانند (مرحله‌ی برنامه ریزی انگیزشی، مرحله‌ی اقدام و مرحله‌ی تداوم).

- چگونه انگیزش، پشتکار مورد نظر را جهت موفق شدن به خدمت درمی‌آورد؟

- چگونه بر خودکارآمدی کسب شده باقی بمانند؟

- و چگونه آن را بهبود بخشند؟

آنها با تلاش خود دو عامل را تغییر می‌دهند. اولی رفتار در معرض خطر و دیگری باقی ماندن در جهت ادامه‌ی کوشش علی رغم فشار باز دارنده‌ها. آنها در این مسیر نقص‌های زندگی را می‌پذیرند، رشد شخصی خود را تسهیل می‌کنند و حساسیت خود را به دیگران افزایش می‌دهند (از طریق تأثیر بر رقابت‌ها و مشخص کردن اهداف).

بندورا (1994)، لاسوزنیکاو همکاران، (2005) و‌اشنایدر (2000)، خودکارآمدی را مستقیماً . . .

دوره‌ی نوجوانی را باید یک مرحله‌ی بسیار مهم از زندگی تلقی کرد، اما نباید آن را بیش از حد از دوران دیگر متمایز کنیم، زیرا این دوره‌ها با یکدیگر پیوندی درهم تنیده دارند ولی با ویژگی‌های مخصوص به خود از سایر دوران زندگی متمایز می‌شود.

- نوجوانی یک دوره‌ی مهم به شمار می‌رود. امروزه نوجوانی دوره‌ای انکارناپذیر در جریان رشد و تحول انسانی است. زیرا این دوره دارای تأثیرات ناگهانی بررفتار و دیدگاه‌های فرد می‌باشد.

- نوجوانی یک دوره‌ی انتقال است. انتقال به معنی یک وقفه یا تغییر از آن چه قبلاً انجام شده نمی‌‌باشد، بلکه عبور از مرحله‌ای از رشد به مرحله‌ی دیگر می‌باشد. بدین معنی که آن چه قبلاً واقع شده اثر و نشانه‌ی خود را روی آن چه که در زمان حال و آینده اتفاق می‌افتد، باقی می‌گذارد. در طی هر مرحله‌ی انتقالی، وضع و جایگاه فرد مبهم است و نوعی گم گشتگی در باره‌ی نقش‌هایی وجود دارد که فرد انتظار دارد آنها را ایفا کند (شرفی، 1384).

- نوجوانی . . .

دوران نوجوانی را نمی‌توان به سنین خاصی محدود داشت، زیرا بر حسب افراد و جوامع، متفاوت است. شروع آن را که همراه با بلوغ جنسی است تقریباً با قاطعیت بیشتری می‌توان تعیین نمود، لکن پایان آن را بر حسب شرایط فرهنگی و محیطی نمی‌توان در جوامع، یکسان دانست. از این رو سنین 13 تا 18 سال را سنین نوجوانی می‌نامند و بعضی حد نهایی آن را 22 سالگی ذکر کرده‌اند (شرفی، 1384).

وتین و لودی (2006)، مرز نوجوانی را دقیقاً مشخص نمی‌دانند ولی شروع آن را 13 سالگی و پایان آن را 22 سالگی می‌دانند. بیابانگرد (1386، ص 18)، می‌گوید: شروع نوجوانی ممکن است قبل از 13 سالگی و پایان آن بعد از 19 سالگی باشد، گر چه بیشتر افراد در سن 11 و 12 سالگی به بلوغ نمی‌رسند، اما در اثر فشاری که احساس می‌کنند رفتار نوجوانان را تقلید می‌کنند.

با توجه به این که معمولاً دختران حدود یک تا دو سال زودتر از پسران به قلمرو بلوغ قدم می‌گذارند، لذا برای آنان می‌توان سنین 11 و 12 سالگی را شروع نوجوانی محسوب نمود. شرفی (1384) و زارب[1] (1386)، . . .

خانواده به عنوان بوته‌ی احساس هویت نوجوان مطرح است. همگرایی و یکپارچگی شخص، که اریکسون[1] آن را به عنوان عمده‌ترین پیشرفت مهم نوجوانی تلقی کرده است، عمدتاً به تجربه‌های درون خانواده بستگی دارد. تجربه‌های درون خانوادگی در روابط با همسالان، معلمان و دیگر بزرگسالان، در روابط عاطفی و احساسی، در عملکرد آموزشگاهی و در انتخاب شغل و میزان موفقیت آنها تأثیر دارد. جو عاطفی خانواده، روشی که والدین با آن فرزندان خویش را تربیت می‌کنند، فرصت‌ها و انتظاراتی که زندگی خانوادگی برای رشد بهنجار ارائه می‌دهد، از آغاز زندگی حضور دارند و نفوذشان را در دوره‌ی نوجوانی ادامه داده و راه آینده را در زندگی نوجوان شکل می‌دهند (شهرآرای، 1384). والدین و فرزندانشان باید در دوران نوجوانی بتوانند روابط تازه‌ای با یکدیگر برقرار کنند. ایجاد خودمختاری متناسب با سن فرآیندی دو جانبه است یعنی جدایی، فردیت یافتگی، خودکاوی و ادامه‌ی پیوند خانوادگی، تشویق و حمایت دو جانبه را به همراه دارد. همچنان که نوجوانان رشد می‌کنند از مرحله‌ی اطاعت و پذیرش . . .

اسپینس[1]وهمکاران (‌2003) می‌گوید حل مسأله به عنوان راهبردی بازدارنده برای حل مشکلات عاطفی نوجوانان می‌باشد (اسكين وهمكاران، 2008، ص229) و دستیابی به شناخت اجتماعی و مهارت‌های حل مسأله‌ی اجتماعی امری است که الزاماً ناشی از هوش عمومی نیست، بلکه عمدتاً در جریان روابط اجتماعی شکل می‌گیرد (لطف آبادی، 1379). اشر[2]و کوای[3] (1990) و هارتاپ[4] (1970،1983) معتقدند که، رابطه‌ی کودکان با همسالان خود می‌تواند سهم به سزایی در رشد اجتماعی و عاطفی آنان داشته باشد و کودکانی که از ایجاد ارتباط اجتماعی با دیگران پرهیز می‌نمایند و یا از طرف همسالان خود پذیرفته نمی‌شوند، در معرض ابتلا به انواع مشکلات رفتاری و عاطفی قرار دارند و عملکرد تحصیلی آنها نیز ضعیف می‌باشد (حسین چاری، 1386، ص88).

پژوهشگران بسیاری بر اهمیت توانایی حل مسأله در ایجاد تعادل روانی مناسب تأکید کرده‌اند (کارتلج[1] و میلبرن[2]، 1375). سیف (1379)، تنها از راه ایجاد توانایی حل مسأله است که می‌توان افراد را برای مقابله با شرایط متغییر زندگی و موقعیت‌های . . .